در باره نژاد، ملت و امپراتوری در آمریکای لاتین بین دو جنگ جهانی

نقد و بررسی کتاب حاکمیت رادیکال

ژاک کوست

نقل از ژاکوبین/ویراستار/ناصر پیشرو

لینک کوتاه : https://wakavisoc.org/?p=3066

امپریالیسم ستیزی و نقاط ضعف آن

در عصر امپراتوریِ تجدید حیات‌یافته، پرسش در باره چگونگی مقاومت دوباره مطرح شده است. بحث‌های چپ‌گرایان آمریکای لاتین در میان دو جنگ جهانی بر سر نژاد، ملت و طبقه، مسئله‌ی بغرنج حق تعیین سرنوشت در چارچوب ضدامپریالیستی را روشن کرد.

گروههای چریکی کمونیست در ژانویه ۱۹۳۵ در مکزیکوسیتی راهپیمایی می‌کنند. 

نقد و بررسی کتاب حاکمیت رادیکال:

 بحث در مورد نژاد، ملت و امپراتوری در آمریکای لاتین بین دو جنگ جهانی،

 نوشته تونی وود (انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۲۶)

در اوایل دهه ۱۹۲۰،  آمریکای لاتین توسط دو زلزله سیاسی لرزید. انقلاب‌های مکزیک و روسیه اگرچه ماهیت متفاوتی داشتند، اما اشتراکات زیادی نیز داشتند: در داخل کشور، هر دو برای آرمان عدالت اجتماعی مبارزه می‌کردند، در حالی که در خارج از کشور، هر دو پرچم حکومتهای علیه امپریالیستم را برافراشتند. مهم‌تر از همه، اما این بود که پیروزی انقلاب‌های مکزیک و روسیه فضای جدیدی را برای بحث در آمریکای لاتین گشود،یعنی در جایی که جوامع برابری‌طلب مبارزه علیه ضد امپریالیسم  را در دستور کار روز قرار گرفتند.

تحت تأثیر هر دو انقلاب، چپ‌گرایان رادیکال در سراسر آمریکای لاتین، دستور کارهای متفاوت (و گاهی در رقابت با یکدیگر) برای مقابله با نفوذ ایالات متحده و تضمین شأن و حرمت طبقات فرودست را تدوین کردند. با این حال، این بحث‌ها – و پتانسیل انقلابی جوامع آمریکای لاتین در دهه‌های 1920 و 1930 – مدت‌هاست که توسط مورخان نادیده گرفته شده است. در واقع، قبل از انتشار کتاب « حاکمیت رادیکال: بحث در مورد نژاد، ملت و امپراتوری در آمریکای لاتین بین دو جنگ جهانی» ، نادیده گرفتن تأثیر انقلاب روسیه در منطقه، دیدن جنبش‌های سیاسی آمریکای لاتین از طریق یک لنز ملی محدود، یا مرتبط با انترناسیونالیسم پان آمریکای لاتین منحصرا به دوران جنگ سرد رایج بود.

تونی وود بحث‌های مربوط به عبور از مرز را که توسط رادیکال‌های آمریکای لاتین در سال‌های بین دو جنگ جهانی مطرح شده بود، احیا می‌کند و بر تنش‌ها، عمق و پیچیدگی‌های اندیشه چپ در پرداختن به مسائل نژاد، ملت، بین‌الملل‌گرایی و طبقه پرتو می‌افکند. وود با به چالش کشیدن این نقد لیبرال که مارکسیست‌ها مسئله نژاد را نادیده می‌گیرند، از طریق شواهد آرشیوی گسترده نشان می‌دهد که رادیکال‌های آمریکای لاتین در واقع نوشته‌ها و ده‌ها بحث غنی در مورد بی‌عدالتی نژادی برگزار کردند – و راه‌های ممکن برای ریشه‌کن کردن آن را بیان کردند.

حتی بیشتر از این، طیف‌های مختلفی از متفکران و سیاست‌گذاران چپ‌گرای آمریکای لاتین، راه‌حل‌های خلاقانه‌ای را برای رهایی جمعیت‌های سیاه‌پوست و بومی از ستم و کشاندن آنها به مبارزه علیه امپریالیسم و ​​استثمار سرمایه‌داری پیشنهاد دادند. چگونگی انجام این کار، محل اختلاف بود: برخی از ادغام جمعیت‌های فرودست در دولت-ملت‌های موجود حمایت می‌کردند و به آنها درجه بالایی از خودمختاری و برابری اعطا می‌کردند؛ برخی دیگر خواستار تشکیل واحدهای ملی کاملاً جایگزین بودند؛ و برخی دیگر، راه‌حل‌های فراملی، مانند یک حکومت کنفدراسیونی در آمریکای لاتین را ارائه دادند.

خودگردانی و نارضایتی‌های از آن

تیوود با زیر سوال بردن این تبادلات فکری، تصویری از یک چپ رادیکال ارائه می‌دهد که غرق در «روابط درهم‌تنیده» نژاد، ملت، طبقه و شهروندی است، جایی که هدف نهایی این تبادلات، آزادسازی جمعیت‌های فرودست قاره آمریکا بود. علاوه بر این، همین بحث‌ها فراتر از دوره بین دو جنگ جهانی گسترش یافت و مجموعه‌ای از ایده‌ها، گفتمان‌ها و اقداماتی را ایجاد کرد که توسط گروه‌های چپ در دوران جنگ سرد و پس از آن انجام شد.

چپ‌گرایان رادیکال با رهبری این بحث‌ها «نه تنها مرزهای خارجی دولت-ملت‌های موجود، بلکه شکاف‌های داخلی بین طبقات اجتماعی، گروه‌های قومی و دسته‌های شهروندی را نیز زیر سوال بردند.» با انجام این کار، آنها مفهوم شهروندی – فراتر از حقوق سیاسی با دیدگاهی قوی‌تر از عدالت اجتماعی – و حاکمیت را گسترش دادند، که به عنوان سپری در برابر امپریالیسم و ​​ابزاری برای خودمختاری محلی، آزادی و خودگردانی دموکراتیک تلقی می‌شد.

مفهوم خودمختاری در تحلیل وود نقشی محوری دارد – آنقدر محوری که می‌توان به آن خرده گرفت که نویسنده بر سنت روسی تمرکز کرده و مورد مکزیک را نادیده گرفته است. در مکزیک، این مفهوم در قلب مبارزات انقلابی قرار داشت و به تحکیم دولت پس از انقلاب، چه در داخل و چه در سطح بین‌المللی، کمک کرد. در داخل کشور، عبارت معروف امیلیانو زاپاتا با عنوان « زمین متعلق به کسانی است که روی آن کار می‌کنند» حق دهقانان برای خودمختاری را به عنوان یک اصل اساسی در توزیع مجدد و بلندپروازانه زمین در قانون اساسی انقلابی ۱۹۱۷ را خلاصه می‌کرد. این عبارت همچنین سیاست‌های کشاورزی را که توسط دولت پس از انقلاب پس از ۱۹۲۰ اعمال می‌شد، را هدایت می‌کرد. به همین ترتیب، از زمان دولت ونوستیانو کارانزا (۱۹۱۷-۱۹۲۰) به بعد، مکزیک به یک رهبر جهانی تبدیل شد که خواستار «احترام نامحدود به حاکمیت، عدم مداخله و حق همه مردم برای خودمختاری» به عنوان اصول محوری روابط بین ایالتی بود.

وود در درجه اول حق تعیین سرنوشت را آنطور که در مورد روسیه تعریف شده است، درک می‌کند. به طور خاص، در اوایل قرن بیستم، ولادیمیر لنین و رزا لوکزامبورگ بر سر اینکه آیا سوسیالیست‌ها باید از حق تعیین سرنوشت ملی حمایت کنند یا خیر، با هم اختلاف نظر داشتند. لنین استدلال می‌کرد که حمایت از حق ملت‌های ستمدیده برای جدایی از امپراتوری‌ها یک اصل اساسی دموکراتیک و یک ضرورت استراتژیک است: بدون آن، کارگران در کشورهای مسلط، شوونیسم را بازتولید می‌کنند و همبستگی واقعی بین‌المللی غیرممکن می‌شود.

آیا حمایت از استقلال ملی، رهایی طبقه کارگر را نیز به پیش می‌برد، یا آن را در معرض خطر تبعیت از ناسیونالیسم قرار می‌دهد؟

لوکزامبورگ بدبین‌تر بود. او معتقد بود که «ملت» یک بازیگر دموکراتیک متحد نیست، بلکه یک نهاد بین طبقاتی به رهبری نخبگان بورژوا است. لوکزامبورگ نگران بود که جنبش‌های ملی‌گرایانه، کارگران را از مبارزه طبقاتی منحرف کرده و به جای پیشبرد سوسیالیسم، دولت‌های سرمایه‌داری جدید را تقویت کنند. در این میان، پرسشی مطرح بود که وود در سال‌های بین دو جنگ جهانی در آمریکای لاتین دنبال می‌کرد: آیا حمایت از استقلال ملی، رهایی طبقه کارگر را  نیز پیش می‌برد، یا آن را در معرض خطر تبعیت از ملی‌گرایی قرار می‌دهد؟

در طول دوره بین دو جنگ جهانی، روشنفکران چپ‌گرای آمریکای لاتین – بسیاری از شبه‌نظامیان و «هم‌گرایان» حزب کمونیست، و برخی دیگر که با انقلاب مکزیک مرتبط بودند – این پرسش‌ها را احیا نموده و با مفهوم خودمختاری دست و پنجه نرم کردند. اگرچه این مفهوم برای گروه‌های مختلف معانی متفاوتی داشت، اما آنها «یک اصل مشترک داشتند: اینکه مردم باید حق تعیین سرنوشت خود را داشته باشند». در همین راستا، وود استدلال می‌کند که خودمختاری یک مفهوم رادیکال دموکراتیک است: «هسته اصلی این ایده [این بود] که حق خودمختاری به گروه‌هایی که مدت‌ها به حاشیه رانده شده و از این حق محروم بودند، گسترش یابد.»

وود با تمرکز بر گروه‌های کمونیست و کمونیست‌های همسو در دوران بین دو جنگ جهانی، از مجموعه‌ی گسترده‌ای از منابع آرشیوی بهره می‌برد و از ده‌ها منابع  واقع در کوبا، مکزیک، پرو، روسیه و ایالات متحده را بررسی می‌کند. وود از شبکه‌ای از ارتباطات فراملی پرده برمی‌دارد که تفکر چپ‌گرایان رادیکال در مورد نژاد، حاکمیت و مبارزه‌ی ضد امپریالیستی را شکل داده است. کتاب حاکمیت رادیکال نه تنها بحث بدیعی در مورد محوریت نژاد مطرح می‌کند، بلکه با تاریخ‌های ملت‌محور چپ آمریکای لاتین نیز در تضاد است: بحث‌ها در مورد خودمختاری، طبقه و نژاد همیشه ماهیت فراملی داشته‌اند. تبادل نظر میان متفکران و فعالان چپ‌گرا در سراسر آمریکای لاتین، نیروی محرکه‌ی کنش سیاسی رادیکال در منطقه بوده است.

وود استدلال می‌کند که این شبکه فراملی از اندیشه و عمل کمونیستیِ مجاور، بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی بود که روایت‌های سنتی نشان می‌دهند. کمینترن (یا کمونیست بین‌الملل) نهاد هماهنگ‌کننده احزاب کمونیست جهانی بود که تحت سلطه حزب کمونیست شوروی قرار داشت. این نهاد، ارگانی بود که مسکو از طریق آن، تفکر و عمل سیاسی احزاب متحد در سراسر جهان را جهت‌دهی می‌کرد. چندین روایت تاریخی، کمینترن، به‌ویژه در دوران ژوزف استالین، را ابزاری می‌دانستند که کرملین از طریق آن سیاست‌هایی را بر احزاب کمونیست خارج از کشور تحمیل می‌کرد – آن احزاب محلی یا کاملاً از خط مسکو پیروی می‌کردند یا از سازمان طرد می‌شدند.

با این حال، وود نشان می‌دهد که خط فکری شوروی توسط رادیکال‌های آمریکای لاتین مورد بحث، مذاکره و اقتباس قرار گرفت. ایده‌های آنها در مورد برابری نژادی، ملیت‌ها، خودمختاری و ضد امپریالیسم، اگرچه از  شوروی‌ها گرفته شده بود، اما توسط جنبش‌های بومی گسترده، جریان‌های پان‌آفریقایی و متفکران سیاه‌پوست نیز تکامل یافت و تحلیل‌های منحصر به فرد آنها از استثمار سرمایه‌داری از تجربه تاریخی سلطه ایالات متحده و پیروزی انقلاب مکزیک الهام گرفته شده بود.

مکزیکوسیتی: کانون فراملی برای سیاست‌های رادیکال

دبلیواود استدلال می‌کند که انقلاب مکزیک، به‌ویژه در دهه ۱۹۲۰، تقریباً به بزرگی انقلاب روسیه برای چپ‌های آمریکای لاتین بود. بنابراین جای تعجب نیست که مکزیکوسیتی، به عنوان پایتخت مکزیک پس از انقلاب، به مرکزی برای هم‌فکری، بحث و فعالیت سیاسی چپ‌گرایان تبدیل شد. تبعیدیان و متفکران رادیکال از سراسر آمریکای لاتین در آنجا گرد هم آمدند تا برنامه سیاسی انقلابی مکزیک  که شامل ملی‌سازی‌ها، توزیع مجدد زمین، حقوق کارگران و شعارهای به‌شدت ضد امپریالیستی بود، را تحلیل کنند – و سعی در صدور آن داشته باشند.

وود استدلال می‌کند که این ارتباطات فراملی متقابل بودند: از یک سو، آنها «جوشش سیاسی و فرهنگی» مکزیک را شکل دادند و به اجرای سیاست‌های مترقی بلندپروازانه تحت دولت پساانقلابی مکزیک (به‌ویژه توانمندسازی سیاسی دهقانان) کمک کردند. از سوی دیگر، برخوردهای فراملی در مکزیکوسیتی بر ایده‌هایی در مورد جنبش‌های انقلابی، مبارزات ضد امپریالیستی و آزادی نژادی تأثیر گذاشت که خود تبعیدیان پرورش داده و به کشورهای خود آورده بودند.

وود نشان می‌دهد که مکزیکوسیتی یک قطب فراملی بود که در آن گفتگوها درباره نژاد، ضد امپریالیسم و ​​​​حاکمیت ابعاد نیمکره‌ای به خود گرفت: اتحادیه‌های دهقانی مکزیکی (به ویژه رهبر اصلی آنها، اورسولو گالوان) اقدامات سیاسی مشترک را با تبعیدیان پرویی اتحاد انقلابی مردمی آمریکا (APRA، به ویژه رهبر آن، ویکتور رائول هایا د لا توره)، حزب کمونیست مکزیک (PCM)، اتحادیه ضد امپریالیستی قاره آمریکا (LADLA) و کمیته «دست‌ها از نیکاراگوئه کوتاه» (که از مبارزه آگوستو ساندینو حمایت می‌کرد) هماهنگ کردند.

همانطور که وود می‌نویسد، «همه [این جنبش‌ها] ریشه در یک اعتقاد مشترک داشتند که قلمروهای ملی و بین‌المللی نفوذپذیر هستند؛ همه این امید را داشتند که سازمان‌های دوردست بتوانند به تغییر سرنوشت‌های محلی کمک کنند و اقداماتی که در اینجا و اکنون انجام می‌شود، می‌تواند نقش خود را در ساختن جهانی گسترده‌تر ایفا کند.» با این حال، شاخه‌های مختلف آن چپ‌گرایی رادیکال، نقش‌های متفاوتی را برای دولت درنظر داشتند. به عنوان مثال، در حالی که کادرهای آپرا استدلال می‌کردند که دولت-ملت باید برای مبارزه با امپریالیسم تقویت شود، کمونیست‌ها فکر می‌کردند که دولت – که به مرزهای مصنوعی پاسخ می‌دهد – می‌تواند و باید به نام برابری نژادی بازسازی شود.

اختلافات داخلی با خصمانه شدن فضای خارجی تشدید شد. به طور خاص، سیاست داخلی مکزیک در اواخر دهه 1920 «چرخش محافظه‌کارانه» را تجربه کرد. دولت پس از انقلاب، در مواجهه با تهدیدها و بحران‌های خارجی و داخلی، به دنبال تثبیت زندگی سیاسی داخلی بود و مناطق فراملی متمرکز در مکزیکوسیتی به هدف آسانی تبدیل شدند و به اخراج چندین کمونیست متولد خارج از کشور، مانند ساندالیو جونکو، رهبر کارگری کوبا و تینا مودوتی، عکاس ایتالیایی، منجر شد. در همان زمان، شکاف‌ها در درون چپ تشدید شد. اگر در اوایل دهه 1920، جریان‌های چپ‌گرای متنوع می‌توانستند اختلافات خود را در بحث‌های خلاقانه مطرح کنند، با گذشت زمان در این دهه، رقابت‌ها اما غیرقابل حل شدند.

بحث‌های بزرگ در مورد نژاد و حق تعیین سرنوشت

بخش دوم کتاب «حاکمیت رادیکال» عمیق تر به  یکی از نکات نقد اصلی کتاب می‌پردازد: بحث‌های درون جنبش کمونیستی در مورد حق تعیین سرنوشت سیاه‌پوستان و بومیان بسیار ظریف‌تر از آن چیزی بود که اغلب تصور می‌شود. در این بخش، وود توجه خود را به مکان‌های مختلفی – بوئنوس آیرس، مونته‌ویدئو، مسکو، لیما و هاوانا – معطوف می‌کند که در آن‌ها بحث در مورد نژاد و حاکمیت، از دغدغه‌های اصلی رادیکال‌ها بود.

در اینجا، کتاب «حاکمیت رادیکال» توافق موجود در مورد ادعای اطاعت کورکورانه چپ‌های آمریکای لاتین از خط ایدئولوژیک کمینترن را به چالش می‌کشد. در طول دهه ۱۹۳۰، کمینترن رویکردی تهاجمی‌تر به نام «طبقه علیه طبقه» یا «دوره سوم» اتخاذ کرد که کمونیست‌ها را از تشکیل اتحاد با سوسیال دموکرات‌ها و ملی‌گرایان منع می‌کرد و در عوض از اقدام مستقیم‌تر برای رادیکالیزه کردن طبقه کارگر علیه «دولت بورژوازی» حمایت می‌کرد.

همانطور که وود اشاره می‌کند، «در حالی که دوره سوم افق‌های ایدئولوژیک را محدود کرد، به طور متناقضی برخی گشایش‌ها را نیز ایجاد کرد.» این گشایش‌ها شامل بحث‌های بلندپروازانه‌تری در مورد چگونگی پرداختن به بی‌عدالتی نژادی و همچنین بحث‌های داغی در مورد اهمیت سیاسی خود مقوله نژاد بود. به عبارت دیگر، تأکید بیشتر بر سیاست‌های طبقاتی، مفهوم گسترده‌تری از تعلق طبقاتی و همراه با آن، کاوشی در مورد چگونگی دخالت طبقه در ستم نژادی و ملی را تسریع کرد.

در دو گردهمایی مهم کمونیست‌های آمریکای لاتین در سال ۱۹۲۹، که در اروگوئه و آرژانتین برگزار شد، دکترین کمینترن مبنی بر حق تعیین سرنوشت برای سیاه‌پوستان و بومیان، تنش‌های جدی ایجاد کرد.

شرکت‌کنندگان در آن مباحثات به سیاست‌های ملی و واقعیت‌های اجتماعی در کشورهای خود واکنش نشان دادند، اما به شدت تحت تأثیر ارتباطات فراملی قرار گرفتند. به عنوان مثال، «تز کمربند سیاه» معروف هری هیوود، که در ششمین کنگره جهانی کمینترن در سال ۱۹۲۸ ارائه شد، ممکن است به خوبی بر ایده‌های مربوط به خودمختاری در جنبش‌های کمونیستی آمریکای لاتین تأثیر گذاشته باشد. تز کمربند سیاه بیان می‌کرد که تمرکز متراکم مردم آفریقایی‌تبار در مناطق روستایی جنوب، پایه‌های جمعیتی، اجتماعی و فرهنگی لازم برای دستیابی آن جمعیت به خودمختاری و به رسمیت شناخته شدن به عنوان یک نهاد سیاسی مستقل را فراهم می‌کند.

استدلال کمربند سیاه

در میان رادیکال‌های آمریکای لاتین، تز کمربند سیاه سوالات مهمی را مطرح کرد: آیا این موضوع در مورد منطقه آنها نیز صدق می‌کرد؟ آیا مردم آمریکای لاتین با تبار آفریقایی از همان نوع ظلمی که همتایان آمریکایی خود متحمل می‌شدند، رنج می‌بردند؟ و در مورد مردم بومی چطور – آیا ظلم آنها مشابه ظلمی بود که آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار با آن مواجه بودند؟ اگر چنین است، آیا کمونیست‌ها باید برای تحقق خودمختاری بومیان و مردم با تبار آفریقایی مبارزه کنند؟ و آیا این خودمختاری به معنای ایجاد دولت‌های جدید بود، یا می‌توانست در چارچوب دولت‌های موجود تضمین شود؟

تز کمربند سیاه، که در اصل از پان‌آفریکانیسم، ضداستعمارگرایی جهانی و تفکر شوروی در مورد ملت‌ها و ملیت‌ها الهام گرفته بود، و اغلب تفکر کمونیست‌ها در مورد نژاد در قاره آمریکا را نیز شکل داد. در اینجا وود نور جدیدی بر پیوندهای نادیده گرفته شده بین جنبش‌های جهانی آزادی‌بخش سیاه‌پوستان و مبارزات بومیان و مردم آفریقایی‌تبار در آمریکای لاتین می‌افکند.

در تمام این مدت، وود از این واقعیت غافل نمی‌شود که حق تعیین سرنوشت و نژاد خود نیز از موانع بودند. در دو گردهمایی مهم کمونیست‌های آمریکای لاتین در سال ۱۹۲۹ که در اروگوئه و آرژانتین برگزار شد، دکترین کمینترن در مورد حق تعیین سرنوشت برای سیاه‌پوستان و بومیان، تنش‌های جدی ایجاد کرد. کمینترن ملت‌های آمریکای لاتین را به عنوان افسانه‌های سیاسی می‌دید که می‌توانستند به دلخواه برای تضمین حق تعیین سرنوشت جمعیت‌های سیاه‌پوست و بومی از نو ترسیم شوند. شرکت‌کنندگان آمریکای لاتین، به طور قابل درکی، با این استدلال که دولت‌های موجود وسیله‌ای برای مقاومت در برابر سلطه امپریالیستی هستند، مخالفت کردند. متفکران آمریکای لاتین بحث‌های داغ و اغلب انتقادی ظریفی در مورد کاربرد نظریه ملیت استالین و تز کمربند سیاه را دامن زدند.

برای مثال، خوزه کارلوس ماریاتگی، روشنفکر مشهور پرویی، تبعیض علیه مردم بومی در آمریکای لاتین را به رسمیت شناخت، اما استدلال کرد که اعطای حق تعیین سرنوشت به این جمعیت‌ها تنها به توانمندسازی نخبگان بومی به جای دهقانان بی‌زمین منجر می‌شود و به جای آزادسازی توده‌های ستمدیده، دولت‌های بورژوایی جدیدی ایجاد می‌کند. ساندالیو جونکو، فعال کارگری آفریقایی-کوبایی، استدلال کرد که مردم آفریقایی‌تبار از اشکال مختلف ستم نژادی در منطقه رنج می‌برند، اما در برابر حق تعیین سرنوشت مقاومت کردند. او در عوض «برداشت پرولتاریایی» از «مسئله نژاد» را ترویج کرد، که راه حل آن نشان دادن به مردم کارگر آفریقایی‌تبار است که «جایگاه آنها در کنار پرولتاریای قاره‌ای و جهانی است»، در حالی که برابری کامل را بین نژادهای مختلفی که طبقه کارگر را تشکیل می‌دهند، ترویج می‌کند.

اغلب این بحث‌ها حل‌نشده باقی می‌ماندند و تنش‌ها پیرامون نژاد و حق تعیین سرنوشت در درون چپ‌ها ادامه می‌یافت. اما این بحث‌ها پیامدهای مستقیمی نیز بر سیاست‌های عمومی و اقدامات سیاسی در سراسر آمریکای لاتین داشتند. در کوتاه‌مدت، برخی از کشورها سیاست‌هایی را برای مشارکت بهتر مردم بومی در پروژه‌های ملت‌سازی خود تدوین کردند، در حالی که احزاب کمونیست ستم بر کارگران سیاه‌پوست را به رسمیت می‌شناختند و به طور فعال به دنبال جذب آنها بودند. بعدها، این ایده‌ها، اقدام سیاسی گروه‌های چپ‌گرا را در طول جنگ سرد شکل داد و تدوین قانونی عدم تبعیض و حقوق بومیان در قرن بیستم را شکل داد.

چنین بازسازی جزئی از تاریخ روشنفکری، یکی از قوی‌ترین ویژگی‌های کتاب «حاکمیت رادیکال » است . با این وجود، نویسنده با تمرکز بر نرم شدن خط مشی مسکو در آمریکای لاتین، نگرش فرستادگان کمینترن نسبت به همتایان آمریکای لاتین خود را که اساساً پدرسالارانه و متکبرانه بود، نادیده می‌گیرد. بر اساس استنادات و منابع وود، آنها ایده‌های رفقای آمریکای لاتین خود در مورد نژاد و حاکمیت را نادرست و ابتدایی می‌دانستند.

اگر، همانطور که وود نشان می‌دهد، آمریکای لاتینی‌ها کورکورانه از خط شوروی پیروی نمی‌کردند، این سوال همچنان باقی می‌ماند که آیا ایده‌های آمریکای لاتین بر دیدگاه‌های کمینترن در مورد نژاد در منطقه تأثیر گذاشته است یا خیر. به استثنای تز کمربند سیاه، رهبران کمینترن به طور جدی بحث‌های روشنفکران آمریکای لاتین را بررسی نکردند. به عبارت دیگر، آیا رادیکال‌های آمریکای لاتین صرفاً سیاست‌های کمینترن را در سطح محلی مذاکره و تطبیق می‌دادند، یا آنها را از ریشه تغییر شکل می‌دادند؟ و کمینترن تا چه حد در پاسخ به بحث‌ها و تطبیق‌های آمریکای لاتین، سیاست‌ها و ایده‌های خود در مورد نژاد، ملت و حاکمیت را مورد بازنگری قرار داد؟

تأثیر ملموس خودتعیین‌گری

بخش سوم حاکمیت رادیکال، مسیر حق تعیین سرنوشت را در حالی که از محافل روشنفکری به محافل سیاسی در کوبا و مکزیک منتقل می‌شد، دنبال می‌کند. در طول دهه ۱۹۳۰، حزب کمونیست کوبا موضع قاطعانه‌تری علیه ستم نژادی اتخاذ کرد و به همراه آن، سیاست حق تعیین سرنوشت خود را از نو تدوین کرد. این امر منجر به رشد قابل توجه مبارزه‌جویی آفریقایی-کوبایی در حزب، چه در میان اعضای عادی و چه در مناصب رهبری، شد.

حزب کمونیست کوبا در ابتدا برابری نژادی کامل و حق تعیین سرنوشت را برای جمعیت سیاه‌پوست منطقه اورینته ترویج می‌کرد و تا دهه ۱۹۳۰، مفهوم حق تعیین سرنوشت را اصلاح کرده بود: به جای اینکه منطقه اورینته که عمدتاً آفریقایی-کوبایی بود یک واحد سیاسی جداگانه شود، باید بخشی از جامعه ملی کوبا را تشکیل می‌داد، البته با درجه بالایی از خودمختاری و خودگردانی. در همین حال، این خودمختاری باید آرمان برابری نژادی را در سراسر جزیره پیش ببرد. وود نشان می‌دهد که روشنفکران و فعالان آفریقایی-کوبایی در راس یک تغییر سیاست قابل توجه قرار داشتند و در بازتعریف نژاد به عنوان یکی از مشکلات ملی پیشرو در مبارزه با امپریالیسم نقش محوری داشتند.

در طول دهه ۱۹۳۰، حزب کمونیست کوبا موضع قاطع‌تری علیه ستم نژادی اتخاذ کرد و همراه با آن، سیاست خودمختاری خود را از نو تدوین نمود.

حزب کمونیست کوبا با تعریف مجدد حق تعیین سرنوشت، جسارت یافت تا رهبری جنبش شمول نژادی را بر عهده بگیرد و به تصویب قوانینی علیه تبعیض نژادی در مجلس قانون اساسی جزیره در سال ۱۹۴۰ کمک کند. پیشنهادات آنها به پیش رفت  و بخشی از قانون اساسی جدید را تشکیل داد – یکی از چندین پیروزی ملموس که در آن مباحث مربوط به حق تعیین سرنوشت و نژاد به سیاست‌ها و قوانین مترقی تبدیل شد.

نژاد و حق تعیین سرنوشت نیز در اواخر دهه ۱۹۳۰ سیاست عمومی در مکزیک را شکل دادند. در آن زمان، جریان غالب فکری و سیاست‌گذاری حول جنبش بومی‌گرایی (indigenismo) شکل گرفته بود ، جنبشی ایدئولوژیک که جمعیت‌های بومی را به عنوان بازیگران کلیدی تاریخی و بخش بنیادی «آگاهی ملی» گرامی می‌داشت. با این حال، سیاست‌های مشخص بومی‌گرایی همچنین در پی جذب مردم بومی در یک ملت مکزیکی بودند که به عنوان مستیزو (نژاد مختلط)، در زبان اسپانیایی  مدرن شناخته می‌شد.

وود معتقد است که ایده‌های رادیکال در مورد خودمختاری به جنبش بومی‌گرایی رسمی نفوذ کرد و رویکرد غالب جذب‌گرایانه را تعدیل کرد و در عین حال دیدگاهی کثرت‌گرایانه‌تر به آموزش و فرهنگ (برای مثال، گنجاندن زبان بومی در آموزش ابتدایی) و دیدگاهی ماتریالیستی‌تر به «مسئله بومی» (برای مثال، تلاش برای برنامه‌های توسعه اقتصادی به رهبری بومیان) را ترویج داد.

با توجه به مشارکت‌های رهبر کارگری، ویسنته لومباردو تولدانو، و محقق، خورخه ویوو، در این نسخه «کثرت‌گرای رادیکال» از بومی‌گرایی، وود از این پرسش غفلت می‌کند که چرا روشنفکران، فعالان و رهبران بومی خود در تدوین سیاست‌ها مشارکت نداشتند. این می‌توانست بازتاب خوشایندی باشد، به‌ویژه پس از آنکه نویسنده نشان می‌دهد روشنفکران سیاه‌پوست به‌طور برجسته‌ای در سیاست‌های کمونیستی در مورد نژاد و خودمختاری در آمریکای لاتین مشارکت داشته‌اند.

وود در خاتمه استدلال می‌کند که بحث‌های میان دو جنگ جهانی در مورد حق تعیین سرنوشت و نژاد، بحث‌های مربوط به مبارزه ضدامپریالیستی را در طول جنگ سرد و پس از آن شکل داده و حتی بر ایده‌های جنبش آزادی‌بخش ملی زاپاتیست‌ها (EZLN) در دهه ۱۹۹۰ تأثیر گذاشته است. علاوه بر این، ایده‌های صد ساله حق تعیین سرنوشت در مبارزات قرن بیست و یکم برای خودمختاری بومیان در بولیوی و مکزیک دوباره ظاهر شدند.

در عصر امپریالیسم آمریکاییِ تجدید حیات‌یافته، بیش از هر زمان دیگری ضروری است که به این فکر کنیم که چگونه گروه‌های تحت ستم ملی و فراملی می‌توانند مقاومت مشترکی ارائه دهند. به همین ترتیب، همزمان با لرزش نظم بین‌المللی، چپ باید فضاهایی را برای تخیل سیاسی بلندپروازانه – مانند مواردی که وود مطرح می‌کند – بازسازی کند و با بی‌عدالتی اجتماعی و استثمار، چه در اشکال جدید و چه قدیمی، در سطح جهانی مقابله کند.

01.05.2026

منبع:

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

این سایت برای کاهش هرزنامه‌ها از ضدهرزنامه استفاده می‌کند. در مورد نحوه پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.